بهـ نامـ او
ترسـ وجودمـ را فرا می گیرد...
منـ کهـ اینـ گونهـ نبودمـ!
منـ و ترسـ؟!
اینـ برگـ همـ
مثلـ تمامی برگـ های برگشتهـ ی تاریخـ
برگشتهـ استـ!
اما خبـ دلمـ می گوید:
همهـ ی احساسـ هایی کهـ از تو سرچشمهـ می گیرد
عزیز استـ؛ از ترسـ و بغضـ گرفتهـ
تا احساسی که وقتی نگاهمـ می کنی،
به زیر پوستمـ می دود
همانـ داغی عجیبی را می گویمـ
کهـ کسی جز منـ حسشـ نمی کند
حتی وقتی برایتـ بغضـ میکنمـ
دلمـ گرمـ استـ
کهـ هستی و بغضـ می کنمـ!
تمامـ ترسمـ همـ از اینـ استـ
کهـ آزردهـ اتـ کنمـ
گیجـ می مانمـ و حیرانـ!
اینـ بار دیگر تقابلـ عقلـ و احساسمـ نیستـ
دلمـ استـ با دلمـ
وای از اینـ تقابلـ دیوانهـ کنندهـ!
دلمـ چشمـ هایتـ را می خواهد
و پرواز در آسمان شبی کهـ مرا از خودمـ جدا می کند
اما خبـ دلمـ نمی خواهد خیرهـ شومـ
آخر حسـ می کنمـ حسـ بدی استـ
یکـ نفر خیرهـ شود و هیچـ نگوید
نمیدانمـ!
چهـ کنمـ؟!
ϰ-†нêmê§ |